تبليغاتX
شراب زندگی
سلام

خوب چیه خوابم میاد .من چی کار کردم با این تابستونم .آخه من الان باید مثل خیلی از شماها خواب باشم اما مثل ماست نشستم دارم پست می نویسم.اومدم یکمی درباره تابسونم بگم راستشو بخواین فکر می کردم امسال تابستون گهرباری دارم اما نه زهی خیال باطل سالی که نکوست از بهارش پیداست.اول تابستون به پیشنهاد یکی از دوستام اومدم تو یه کافی نت مشغول به کار شدم هیننننننننن(یعنی من الان شاغلم)مثلا می خواستم سرم گرم بشه ولی به نظر من جز دردسر و خستگی چیزی ندارهالبته خوبی هم داره اینه که آدم خیلی چیزا یاد می گیره و حوصلت سر نمی ره اما دیگه حوصله هیچ کاریو نداری.حسابش کنین هر روز از ساعت ۸ باید بلند شین تا ۱:۳۰ یا بیشتر عرق بریزین می دونین چقدر سخته اونم تو گرمای ۵۰ درجه شهر ماتازه باید ........تحمل کنین . این قسمتا به دلیل دسترسی برخی افراد به وبلاگم سانسور کردماما یه کار مثبت تونستم انجام بدم اونم اینه که از اول تابستون تا حالا خیلی خوب مطالعه کردم و به یکی از اهدافم رسیدمالبته یه کاریو میخواسم انجام بدم تو تابستون اما دیگه نمی تونمچون صبحا تمام وقتم گرفتستخوب دیگه من برم سرم شلوغه

پ ن ۱:این پستم بسیارررررررر چرت بود میدونم

پ ن۲:حال میکنم با نت مجانی البته بدون یاهو مسنجر

پ ن ۳:یه کاری کردم دلمو کندم انداختم دور...

پ ن ۴:نمیدونم چم شده نوشتنم میاد اما دستم نه رو کیبورد میره نه کاغذخط خطی شدم

پ ن ۵:فدای همتون

                                                                               بای تا های

+ نوشته شده توسط لیلا در جمعه چهاردهم تیر 1387 و ساعت 11:26 |
دلم گرفته ....

میدونم که می دونی چراااا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

                                          

                                        بای تاهای

+ نوشته شده توسط لیلا در چهارشنبه پنجم تیر 1387 و ساعت 11:5 |
سلام تابستون من اومدممممممممممم

حال میکنم با این تابستون .فعلا اینقدر خوشحالم که دارم از حال میرم بعدا میام

                                                                          با ی تا های

+ نوشته شده توسط لیلا در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 و ساعت 11:59 |
سلام

الان کافی نتم لعنت به هر چی کافی نته یه پست نوشتم بعد این همه مذت در عرض۱ثانیه دود شد رفت هوا دیگه نمینویسم ...فقط در همین حد بدونین وبلاگ من دیروز یعنی ذر۳/۱۱/۸۶ یک ساله شد.خبری از کیک و شیرینی هم نیست ماه محرمه.تولدش مبارککک

پ ن۱:ساراخانوم دست درد نکنه اگه تو نبودی من اصلا یادم نبود تولد وبلاگمه جبران میکنم

پ ن۲:بدترین و غم انگیز ترین و اعصاب خوردکن لحظه زنذگی وقتیه که پستت بره رو هوا....

                                                                                         بای تا های

+ نوشته شده توسط لیلا در پنجشنبه چهارم بهمن 1386 و ساعت 15:11 |
متولد میشویمممممممممممممم

سیلام خوبین خوشین در سلامت کامل به سرمی یرید؟هوععععععععععععععععععععععع

خوب دیگه نوبتی هم باشه نوبت منه که متولدبشمم بله امروز تولدمه  تولد من تولد خود خود من .باید تو این روز خوشحال باشم ولی نمی دونم چرا همیشه روزای تولدم یکی از غمگین ترین روزای عمرمه .نمیدونم چه حسیه؟ حس ترسیدن از بزرگ شدن!!!؟؟؟حس به هدر رفتن عمرم؟؟؟حس دلخور بودن از بعضي دوستان كه تو براشون بي ارزش بودي و روز تولدتو فراموش كرده بودن؟؟؟هر حسيه ولت نميكنه تا يه اتفاق غيرمنتظره برات بيفته بدست آوردن يه چيز،تبريك گفتن اين روز از طرف بعضي افرادكه اصلا انتظارشو نداشتي ،ديدن عزيزترين كسات تو اين روز و لبخند اوني كه هميشه به يادته و به يادشي...

پ ن ۱:منتظرم تا يكي از اين اتفاقا برامم بيفته. بي مزه آخري رو برا بروبچش عاشق گفتم

پ ن۲:از همينجا به تمام دوساي گلم تو مدرسه كه برام شعر خوندن و بهم تبريك گفتم و بهم لقمه نون و پنير دادن ميگمم مرسي

پ ن۳: ميام دوباره ...

                                                                                        هاي تا باي

+ نوشته شده توسط لیلا در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 و ساعت 12:57 |
سیلام خوفید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

منم خوفم

خوب چه خبر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آره دیگه میریم مدرسه حسابی گرفتارشدیممم درس و مدرسه و رشته و ریاضی و منم ه دیگه با کلاس شدم حسابی سرم شلوغه وقت ندارم دیگه مثل سابق .ها راسی تو چی میگی ؟هاهاها؟با همتونم هی آپ کن بابامگه من بیکار میشم از اونور درس و مدرسه از اونورم شوهرداری و بچه داری و بشور بساب یخ حوض شکوندن و و مس سابوندن و از یه طرفم باید برم سرکار دست رو دلم نذار خواهر که خونه حالا خودتون وقتی برام میمونه بیام نت و پست بنویسم تازه از اینا گذشته پولششششششش رو کی میده تو؟

راسش مدرسه خیلی خیلی خوب نیست خیلی فشار اومده بهم کم کم دارم از بعضی تصمیماتم پشیمون میشم چقدر دردناک آه ه ه. ولی کاری که شده باید بجنگم و پیروز بشم من میتونم تو میتونی ما میتونیم  اصلا آقا انرژی هسته ای حق مسلم ماست فقط نیاز به برنامه ریزی و تمرکز حواس دارم آره با همینا میتونم ...(ببخشید یه لحظه الق ملی میهنی منو گرفت)

راسش غرض از مزاحمت اینه که با بچه ها وبه پیشنهاد دبیرمون میخوایم یه گاهنامه راه بندازیم و توش یه مشت مطلب مثل قطعه ادبی و شعر و داستان و از اینجور چیزا بریزیم منم اومدم به شما دوسای گلم بگم اگه کسی چیزی میزی  خرتی پرتی چرندی پندی  داره رو کنه و ما رو همراهی کنه ببینید با همتونم با زبون خوش بتون میگم کسی چیزی داره قایم نکنه و رو کنه وگرنه شب میام از تو خونتون میدزدمش یوهاهاها... خوب بچه ها من برم دیگه  منتظرم فعلا...

پ ن۱:آخ که دلم واسه بعضی چیزا چقدر تنگ شده خداجونننننننننننننننن...

پ ن۲:به زودی براتون چیزای جالبی ازمدرسه تعریف می کنم یکم دسته جمعی بخندید فضا عوض شه...

پ ن۳:مطالبتونو  برام میل کنید

                                                                                                       بای تا های

+ نوشته شده توسط لیلا در چهارشنبه نهم آبان 1386 و ساعت 23:32 |
سلام

خوبی؟خیلی وقته ازت سراغی نگرفتم منو ببخش یکم سرم شلوغه آره می دونم گرفتاری تو از من بیشتره ولی تو بازم منو یادته و از من سراغ میگیری و هروقت ازت کمک بخوام دریغ نمی کنی.چند شبه یعنی تقریبا این ماه رمضون  همش داشتم بهت فکر می کردم به گذشته چقدر باهم صمیمی بودیم چقدر خالصانه بات حرف می زدم .اگه یه چیزی ازت می خواسم خیلی راحت بت می گفتم و تو هم همیشه لطفتو شامل حالم می کردی اما الان نه دیگه خجالت می کشم ازت یه چیزی بخوام میدونم تو همیشه به من کمک می کنی حتی اگه ازت نخوام اما اینقدر شرمنده هستم که دیگه روم نمیشه دعا کنم بعد از نمازم زود مهر رو جمع می کنم .وقتی یکی بهم میگه نماز میخونی واسه منم دعا کن .توش میمونم که چی بهش بگم .بش بگم من خیلی وقته که دیگه سرنماز دعا نمیکنم واسه هیچکس آخه روم نمیشه...این ماه رمضون که دیگه داره تموم میشه روزه هامو گرفتم ولی اگه نمی گرفتم خیلی سنگین تر بود. وقتی به ماه رمضونای سالای قبل نگاه می کنم که چطور روزه می گرفتم چطور نماز میخوندم از تموم لحظاتش استفاده میکردم .نهایت تلاشمو می کردم که کوچیکترین گناه رو نکنم حتی اگه میدیدم کسی داره گناه می کنه به شدت باش برخورد میکردم.اما حالا وامسال نه! یه جورایی یادم رفته بود که باید حداقل تو این ماه چه جوری باشم .مثلا روزای اول یادم رفته بود که باید حجابمو رعایت کنم .واقعا خجالت آوره و واسه خودم متاسفم...امسال فقط یه شب احیا کردم ولی سالای قبل نه از ۱۹ تا ۲۱ همش مسجد میرفتیم اینقدر میرفتم تو بحر دعا که نگو موقع خوندن دعای جوشن کبیر خیلی حواسمو جمع میکردمم که  حتی یه کلمه دعا رو جا نندازم اما امسال موقع خوندن دعا...

  خدا خیلی ازت دور شدم نمی دونم چه جوری بت نزدیک بشم دوباره. هرچی سعی میکنم نمیتونم چند  وقت پیش یکی از بچه ها به یکی از دوسام گفته بودم که من خیلی مقیدم و اعتقادم به خدا زیاده مخصوصا تو ماه رمضون و ماه محرم وقتی دوسم اومد بهم اینو گفت دوست داشتم بش بگم داری اشتباه میکنی و واقعا خجالت کشیدم فهمیدم که تو داری یه چیزاییو رو بهم یادآوری میکنی احساس میکنم که هرچی بزرگتر میشم ازت بیشتر فاصله میگیرم پس خدا نذار از این که هست بدتر بشه ... خدا کمکم کن ...

پ ن ۱:اینو نوشتم چون میدونم خیلی از شما مثل من هستید...

پ ن ۲:عید رو به همه ی دوسای گلم تبریک میگم ونماز روزهای همتون قبول باشه...

پ ن ۳:نمیدونم چی بگم... 

                                                                            بای تا های

+ نوشته شده توسط لیلا در چهارشنبه هجدهم مهر 1386 و ساعت 23:32 |
سیلام

هی تو گوش کن...

خوفید خوشیت در سلامت کامل به سر می برید  چچکار میکنیدددددددددددد؟

آخیش هی چقدر زود دیرمی شود یادش بخیر انگار همین  یه ماه پیش بود رفتیم مدرسه انگار همین یه هفته پیش بود رفتیم امتحانات ترم دوم رو دادیم و انگار همین دیروز بود که امتحانام تموم شد و مثل اسب رم کرده پریدیم بالا و داد زدیم سلام تابسون و انگار همین یه ساعت پیش بود رفتیم کارنامه هامونو گرفتیم و قیافه هامون اینجوری شد...

  خب من امسال نسبت به پارسال زیاد هیجان مدرسه رفتن ندارم یادمه پارسال واسه اینکه تو مدرسه ی شاهد پیش دوستام باشم با همه دعوا کردم آخیش  من چقدر کوشولو بودم   (به عبارتی خر بودم)آخه من اولش غیرانتفایی بودم تک و تنها همه دوستام رفته بودن مدرسه شاهد واسم خیلی سخت بود از همه ی دوستام یهویی جدا شم و باآدمای جدید سروکله بزنم کارم همش گریه بود و غرزدن به جون مامانم خوب آقا من نمی خواسم برم غیرانتفایی ولی همه خونواده نظرشون این بود بی ادبا  (به نظر طفل توجه نمی کنند)خلاصه از اونجایی که من بیسیار سیریش و کنه و... بیدم راضیشون کردم ولی دیر شده بود و منو دیگه شاهدثبت نام نمی کردن اینقد رفتم و اومدم و بالاخره دعوا کردم تابالاخره ثبت نام شدم دعواهای جالبی کردم مثلا با رییس آموزش و پرورش شهرمون و مسثول ستاد شاهد شهرستان حالا بقیه بزن بزنا بماند... آخرشم که یه برگه تقویم بی ارزش دادن دسم و روش یه توضیح مختصر دادن که منو ثبت نام کنن وقتی برگه رو دیدم بهشون گفتم یعنی منو علاف کردین واسه همین یه برگه و اونجا بود که دیگه هیچ داداش کایکویی جلودارم نبود و هر چی از دهنم در اومد بهشون گفتم من که دیگه مجوز ثبت نام گرفته بودم پس بی خیال یوهاهاها اونا هیچی نمی تونسن بگن... حالا بماند که دوباره خونواده مخالفت کردن وما تا اول مهر یک بام و دو هوا بودیم ... اینارو واستون تعریف کردم که بدونید اگر یه انسان توی دنیا به نام خر پیدا بشه کسی نیست جز من... دلیلش اینه که هیچ دوستی ارزش واقعی نداره که آدم بخواد واسش کاری اینجوری انجام بده قابل توجه شما دوست عزیز... به عبارت دیگه خریت شاخ و دم نداره نمونه بارزش من...

خب واسه اینکه برناممون رنگ شادی بگیره یه چند تا عکس واستون گرفتم از خریدهای ماه مهرم ببینید و بخندید یوهاهاها...

تصوير013.jpg

اینا کتابامن نیشتو ببنددددددانگار خودشون از شکم مادرزاییده شده دانشگاه رفته بودن(رشتم ریاضیه هیننننننن)

 

 

تصوير014.jpg

اگه جاکلیدی از این جک و جونوریا دارید بهم بدیداینقدردوست دارم به کیفم بزنممممم

تصوير022.jpg

درکل همه وسایلممم جورابمم خریدممم

--------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن ۱:نکن بچه خدا بات قهر می کنه روزتو بگیر ماه رمضونتون مبارکککک

پ ن۲:مامانننننننن من نمیرممم مدرسه می خوام بخوابممممممم نیمیخواممممممممممممم

پ ن۳:تابسونم خیلی چرت بودهیچ کاری نکردم هیچچچچچچچچچچ....

پ ن۴:اینقدر دروغ نگووووووووو...

                                                                                   بای تا های

+ نوشته شده توسط لیلا در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 و ساعت 13:25 |

سلام

 

  بعضي مسائل اينقدر تاثير گذارن كه آدم نمي تونه فراموششون كن بخونيد تا بفهميد چي ميگم. .. 

 صداي اذان مي يومد داخل چادر نشسته بوديم مامانم گفت بلند شيم بريم حرم نمازجاعت بخونيم و با اقا خداحافظي كنيم اما من دوست داشتم تنها باشم و تنها با خدا درددل كنم گفتم من بعدا ميام مي مونم تا غذا درست كنم شما برين بچه ها رفتن بعد از اينكه سيب زمينيارو درست كردم آماده شدم برم برا نمازحال عجيبي داشتم دلتنگي و دل شوره احساس مي كردم ميخواد يه اتفاق بد بيفته وضو گرفتم ووارد حرم شدم قربونش برم چه جوري دورشو زائرا دورش بودن يه گوشه شروع كردم به نماز خوندن نمازم تموم شدولي بازم دلم آروم نشد دعاي توسل خوندم چند ركعت نماز مستحبي ولي بازم ... از خدا عاجزانه مي خواسم نه براي خودم نمي دونم چم بود فقط دعا مي كردم اينقدر تو خودم غرق شده بودم كه وقتي دختر داييم ومعصومه دنبالم مي گشتن جوابشونو ندادم جالب اينكه اونا هم انگار منو نمي ديدن از جلوم رد ميشدن ولي منو نمي ديدن.بلند شدم دوباره نماز خوندم سلام نمازو كه دادم يه لحظه  نگام به ضريح افتاد يه پيرزن كه لباس محلي لر رو پوشيده بودورو ديدم كه يه تيكه كاغذ تو دسش بود و هي به ضريح مي مالوندش و گريه مي كرد با خودم گفتم مردم ديگه نمي دونن چيو تبرك كنن نگام به پيرزن بود كه دختر داييم راضيه گفت اا تو اينجا نشستي ما داريم دنبالت مي گرديم گفتم آره گفت ولي اينجا كسي ننشسته بود گفتم نمي دونم بلند شديم كه بريم از آقا يه خداحافظي بكنيم و بريم ديگه وقتي پيش ضريح رفتيم پيرزن هنوز كاغذ به دست اونجا بود يه لحظه چشمم به كاغذ افتاد اعلاميه فوت بود خوب كه دقيق شدم ديدم عكس دو تا بچست دو تا دختر ناز يه حالي شدم تمام دلتنگيم و دلشورم از يادم رفت و يه لحظه از خودم خجالت كشيدم از پيرزن به لري پرسيدم اينا عكس كين؟اونم با همون لهجه ي قشنگش كه با بغضو و اندوه همراه شده بود گفت رود دلامن دخترامن بغضش تركيد و شروع كرد به گريه ازش پرسيدم چه جوري فوت كردن اونم يه عكس ازشون در اورد و گفت مريم 9 سالش بود پارسال تو. آب رودخونه غرق شد هنوز يه سال از فوتش نگذاشته بود كه يه يه موتور به خواهرش مهديه كه 3 ساش بود زد و الان 50 روز از فوت مهديه ميگذره به سن پيرزن نمي خورد بچه به اين سن داشته باشه گفت بچه هاي پسرم هستن به عكس نگاه كردم اينقدر صورت اين دوتا خوشگل نوراني بود و اينقدر معصومانه لبخند زده بودن كه آدم دلش مي خواست داد بزنه بگه خدا چرا چرا؟ مگه اين دو تا چه كار كردن كه اينجور بايد پرپر بشن نمي دونم حال خيلي بدي داشتم اصلا قابل توصيف نيست ولي يه لحظه خدارو شكركردم كه زنده ام و از خدا طلب بخشش كردم كه هميشه آرزوي مرگ مي كردم و قدر زندگيمو هيچ وقت ندونستم خدا ببخش ...

به مادر بزرگ مريم و مهديه تسليت گفتم ولي اون تو حال خودش بود مردم هي ازش سوال مي كردن عكس كيه و اونم با حوصله براشون ماجرارو تعريف مي كرد انگار با اين كار خاطرش آروم مي شد...

طاقت ديدن گريه پيرزن رو نداشتم از اونجا دور شدم ولي هم چنان صداي پيرزن مي يومد كه با لهجه لري مي گفت زيارت كنيد رود دللم عزيزدللم دختراي نازم زيارت كنيد و عكسو به ضريح مي چسبوند....

-------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن1: براي شادي روح مريم و مهديه يه فاتحه بخونيد دوستا ي عزيزم

پ ن2: اي تماشايي ترين مخلوق خاكي در زمين! آسماني ميشوم وقتي نگاهت ميكنم ...

پ ن3:ترسم تو بيايي و من آن روز نباشم ... ميلادت مبارك مهدي جان

 

                                                                         بای تا های

 

                          

+ نوشته شده توسط لیلا در دوشنبه پنجم شهریور 1386 و ساعت 19:40 |

سلام

بعضی اتفاقا اینقدر جالبن که آدم دلش میخواد به همه بگه ... خودتون بخونید می فهمید

از اونجایی که من جزو دانش اموزای سخت کوشه این مزر و بومم و همه روم سر مایه گذاری کردن که من پزشکی قبول شم .یکی از این نهادهایی که رو من سر مایه گذاری کرده بنیاد علمی آموزشیه قلم چیه و دقیقا یه سال دست از سر کچل من برنمی داره آقا ما هر چی می خوایم این قلم چی رو دودرش کنیم نمیشه دقیقا  ۱ ساله من به طور منظم دارم آزمون میدم و همه آزمونا رو شرکت کردم تابسونم هم امسال وهم پارسال خراب شد میگن نمیشه  رو تو داره سرمایه گذاری میشه هر چی میگم بابا من کف کردم نمی خوام آزمون بدم. مامانینا میگن نه برو .امروز یعنی ۲۶ مرداد آزمون داشتم تصمیم گرفتم هیچی نخونم و برم سر آزمون و کارو یه سره کنم خودمو حذف کنم . خلاصه ظهر ساعت ۱۲ شروع کردم خوندن مثلا  یکم زبان خوندم . فیزیک و بعدش رفتم ناهار خوردم . خواسم بشینم شیمی بخونم دیدم بدجوری خوابم میاد گفتم خب میخوابم ساعت ۳ بلند میشم حالا ساعت ۲:۳۰ بود ساعتو گذاشتم رو ۳ ساعت ۴ بلند شدم  دیدم وقتی نیست بخونم !!نخونم ؟؟ تصمیم گرفتم بخونم رفتم ُُُُجعبه جادو رو روشن كردم .

اااااااا........ چارخونه ولي من بچه درس خونيم نمي خوام.

 مي خوام شيمي بخونم خلاصه من شيمي مي خوندم ولي نمي خوندم  يه جوري سر و تهشو به هم آوردم و شيمي هم تموم كردم ساعت ۵ آزمون داشتم حالا ۴:۵۰ دقيقه ست . رياضي دوره كنم؟ كه ديدم واقعا چنين چيزي امكان نداره حتي منم كه تيز هوشترينم نمي تونم تو ۱۰ دقيقه رياضي رو دوره كنم تو همين فكرا بودم كه مامانم دستمال قدرتشو بست و  با تمام قدرت منو به سوي قلم چي شوت كرد خلاصه ما اماده شديم با اولياي گرامي بريم قلم چي حالا نكته جالب توجه اينه كه ما با بچه ها ساعت ۶ قرار سينما داشتيم.

 نمي خواممممممم

 . ساعت ۵:۱۰ دقيقه رسيدم كانون  توي كانون:

  من:سلام چطورين

كانونيه: سلام عزيزم خوبي عزيزم؟

من : به تو چه

كانونيه: آره واقعا به ما چه شما ما رو ببخش  سرمايه ي مملكت

من: يه نگاه  عاقل اندر سفيه و بعدشم گفتم دفتر چه رو بده بينمممممم 

كانونيه : همون طور كه  دساش مي لرزيد دنبال دفتر چه مي گشت هر چي گشت پيداش نشد گفت دفترچه نيست بردتش با خودش به جفتيش ميگفت البته...

من :در حالي كه قند تو دلم آب ميشد يهو عصباني  شدم و گفتم يعني چي؟!! مگه من مسخرم  چرا با سرنوشت و احساسات يه نابغه بازي ميكنين ياالله دفترچه سوالو بدين

كانونيه: كه ديگه خودشو خيس كرده بود گفت تو رو خدا اعصابتو خورد نكن فسفر مغزت  کمميشه دفتر چه رو خانم بوق فروش برده اتاق ۳۰۲ لطفا بريد دنبالش. دستور داد تخت روون بيارن

من:  نمي خواد من اين  اهل قرتي بازيا نيسم و رفتم بالا از انتهاي طبقه ۲پريدم طبقه ۳ چه جوري پريدم نمي دونم بريد از اين حياتي رييس آموزشگاه بپرسيد با اين ساختمونش توي راه بوق فروشو ديدم

بوق فروش:خدا خفت كنه كجا بودي؟

من:زنيكه يه مني  يه وري فكر كردي من مثه همه تو روت ميخندم دفترچمو بده ميخوام برم

بوق فروش: غلط كردم از اونا همراه مخلفات خوردم. بفرماييد

من: حالا شد با اين سرت

خلاصه رفتيم نشستيم دفتر چه رو باز كردم اوليش سوالاي نظرخواهي بود پرتش كردم اون ور  دوميش دفترچه سوال بود سوميش پاسخ نامه بود چهارميش دفترچه پاسخ آزمون ۲۶ مرداد بود پنجميش كتاب كار بود چهارميش؟چي نه مگه ميشه برو بابا يكي منو بگيره دفترچه پاسخ!!! جديدا اينم ميدن يه نگاه به بقليم كردم ديدم از اينا نداره فهميدم بله حواسش نبوده نميدونم كجا بوده تو دماغش تو گوشش يا تو کا ۷۵۰ بوده كه اشتباهي دفتر چه پاسخم به من داده ؟!!خلاصه منم فرصت رو غنيمت شمردم شروع كردم عربي و زبان رو رو علامت زدم تو عمرم يه سوال عربي رو نزده بودم يوهاهاها !!.داشتم رياضي جواب ميدادم گفتم بذار ۲ تا رياضي جواب ندم سه نشه خواسم فيزيك جواب بدم كه ديدم صداي چق چق كفش بوق فروش مياد سريع پرتش كردم اونور دفترچه پاسخو و با يه صحنه سازي همه چی عادي شد

بوق فروش: عزيزم ااا دفتر چه رو اشتباهي بت دادم

من: در حالي كه دسم تو موهام بود  ويه حالت عصبي به خودم گرفته بودم بي اعتنا گفتم برو گم شو از جلو چشام خفه شو

بوق فروش: بدو تا طبقه ۱

حالا فقط فيزيك مونده بود و شيمي ۶ تا فيزيك جواب دادم و ۵ تا شيمي بقيه هم بيخي حالا ۱۵۰ دقه وقتش بود سا عت ۶:۴۵ بود يه كم اينو اونور شدم سه مي شد  آخه آدم هر قدم با هوش باشه تو ۱۵ دقه نمي تونه اين همه جواب بده ولي خب من يه چيز ديگم بلند شدم رفتم پايين

من:پاسخنامه رو پرت كردم طرفشون بگير

بوق فروش:چه قدر زود با همه احترامي كه براتون قائلم ولي الان زوده پاسخ نامه رو ازتون بگیرم

من:كارد ميزدي خونم در نميومد  به خاطر خودم و خودش بازم ميشنم

 نشسه بودم كه ديدم صدا بوق مياد ندا بود هورااااااااااا معصومه داشت علامت ميداد و بچه هاهمه از تو ماشين نابغه نابغه

معصومه :سلام تمام كردي ؟

من:آره داششششش(شما فزض کنید ابجی)

معصومه: خب بريم

بوق فروش:نه خانم... ترازش مياد پايين  لطفا بزاريد جواب بده

من و معصومه :گردن درازي نكن كه ندا رو صدا ميكنماااااااااااااا

بوق فروش: غلط كردم

بچه هاااااااااا:سلامممممممممممممممممممممم

من :عليك سلاممممممممممممممممممم

خلاصه ۶ تايي چپيديم تو پرايد و پخشو بلند كرديممم دوبس دوبس دوبس.... تا سينما

---------------------------------------------------------------------------------------------

 پ ن ۱:اين بوق فروش كه بوق فروش نيست آلبوغبيشه بعدم فاميلشو عوض كرد گذاشت حياتي فر البته من امروز فهميدم ولي اون يه ساله عوض كرده

پ ن۲:هركاري كردم نتونسم بازم قلم چي رو بپيچونم به نظر شما ترازم چند ميشه؟

پ ن۳:اين حسين كيست كه عالم همه ديوانه ي اوست... ميلادت مبارك اباعبدالله

                                                                                         باي تا هاي

 

+ نوشته شده توسط لیلا در جمعه بیست و ششم مرداد 1386 و ساعت 10:14 |